دلنوشت اوهام یک نسیم
گاهی یه عکس فلاش بک میخوره در پس ذهن...در میان هیاهوی خاطرات زیادی که روزانه در حجم افکارمون ذخیره می کنیم.
امروز تو نت دنبال یک مطلبی بودم یه عکس جالب دیدم که شاید برای من و چند نفر حس خاصی داشته باشه...
یه حس ساده و پیوسته به خاطراتی ساده تر...
کافه گودو - چهارراه ولیعصر - سجاد ؛سیمین ؛ فرناز...
یک دیدار دوستانۀ ساده و زیبا...یک گپ فلسفی و یک حس معلق بودن در فضای خاص کافه
قهوۀ ترک تلخ با شکلات شیرین که پی در پی کام رو تلخ و شیرین میکنه و پیرمردی که در میز کنار دست فال ورق میگیره و عمیق به چشمات نگاه میکنه و میخواد چیزی از اون میون بکشه بیرون و بهت بگه تا بتونی قبول کنی اون پیرمرد میتونه پاسدار گذشته و ناجی آینده ت باشه.
میزهای فرسوده و صندلی های لهستانی فرسوده تر که هر آن فکر اینکه پایه هاش طاقت وزنتو نداشته باشه و ولو بشی کف کافه و تمام اون چهره های عجیب و غریب رو به خودت میخکوب کنی گهگاه سقلمه ای بهت میزنه...
یک در چوبی زهوار دررفته که خطی بین فرهنگ بیرون و فضای عجیب و دود آلود درون کافه کشیده...
خیلی احساسات دیگه هست که فقط تو یک شب سرد پاییزی میشه دو چندان حسش کرد.

"فریادها را همه می شنوند هنر واقعی شنیدن صدای سکوت است. بی صدا به یادتم..."
بی صدا زخم زدن
بی صدا فریاد کردن
بی صدا شکستن
بی صدا دل کندن
خدا رحمت کنه شاملو رو که گفت سکوت سرشار از ناگفته هاست.
در هر برحه ای از زندگی آدم ها میتونن عمق حماقت خودشون رو ببینن.
وقتی صدای خورد شدن تیکه هاتو میشنوی...
مخصوصا وقتی اون تیکه های شکسته ای بوده باشه که قبلا به سختی بهم چسبونده بودیشون.
آدم ها رو انقد بالا ببر که بتونی با قاطعیت ازشون دفاع کنی.
حیف دوره زمونه ای شده که آدم هم کمیاب شده.
حالا میتونم با اطمینان بگم هیشکی نیست که صادقانه باشه.
نه نه ...نمیخوام بگم صادقانه نیستن...صداقت دارن. ولی نه به موقع 
زمانی که صداقتشون میشه یه پتک تو سرت 
همه ما با مادرامون خاطرات خیلی شیرینی داریم.
چند روز پیش که برف اومد رفتم لباسای زمستونیمو آوردم.
چند تا از لباسام بافتنی هایی بودن که مامانم برام بافته.

وااای خدا چه حسی دارن این لباسا
پر از عشق و محبته
یاد خاطرات بچگیم افتادم...
زمانایی که مامانم میشست برامون لباس و دستکش و شالگردن و کلاه میبافت...
ما هم پایین پاش میشستیم کنار بخاریو مشقامونو مینوشتیم.
یه موقع هایی که من و برادر کوچیکم شیطونی میکردیم و مشقامونو نمینوشتیم، مامانم بهمون میگفت بیاین مسابقه بدیم ببینیم کی زودتر کارشو انجام میده
...
ما ها هم تو حس رقابت میوفتادیم...
هی دست مامانو نگاه میکردیم که تند تند حلقه ها رو با میل درست میکردو زیبا و یک نواخت دونه های گندمی رو میبافت و میومد بالا
...
ما هم دستامون عرق میکردو سرعتمونو بیشتر میکردیم.

هیییییییییی یادش بخیر...

یادم میاد برای پروژۀ لیسانسم یه موضوع خیلی سختو برداشته بودم.
2ترم براش زمان گذاشتم...
ماههای آخر کلافه شده بودمو هنگ کرده بودم...
یه چند روزی دستم به کار نمیرفت و تمرکز نداشتم...
یه روز تو اتاقم بودم دیدم مامانم اومدو تو دستش یه کیسه پر کاموا بود با میل...
گفت میخوام یه پلور برات ببافم...
میخوام باهات مسابقه بدم...
ببینیم من زودتر پروژمو انجام میدم یا تو ...
بازم در کنار مامان نشستم کارامو انجام دادم...
یه بار که تا نصفه هاش اومده بود بالا گفت فکر کنم گشاد شده...
شکافت و از اول راه انداخت چون میدونست با سرعتی که داره از من میبره...
روز دفاعیه م که تو بهمن بود پروژۀ من و مامانم با هم تموم شد.
مامانا موجودات عجیب غریبی هستن...
پر از رمز و رازن... 
ما که بچه هاشونیمو از اول زندگیمون باهاشون بودیم نیمتونیم پی به نیتشون ببریم...
پشت اون همه خنده و سادگی پر از پیچ و خم های نگرانی و فداکاریه.
با این دستهای کوچیک و گرم و مهربونشون چه ها که نمیکنن...


معجزه میکنن.
غذاهای خوشمزه...
لباس های تمیز...
تسکین دردها و زخم ها...
نوازش و محبت...

هیچوقت نمیتونیم حتا کوچیکترین محبتشونو جبران کنیم.


بچه که بودیم هر وقت میرفتیم شمال؛ تو مسیر از مغازه های کنار خیابون بادبادک میخریدیم.
زمانی که هوا ابری میشد و باد میومد جون میداد برای بادبادک بازی.
کوچیک و بزرگ میرفتیم لب ساحل و هر کسی بابادک خودشو هوا میکرد.
پرواز کردن بادبادک زمانی که نخش دست خودت باشه یه هیجان خاصی داره.
یه زمانایی باد میرفت به سمت دریا، انقدر بادبادکو به سمت خودش میکشوند که مجبور میشدیم نخشو پاره کنیم تا بره دنبال سرنوشتش 
دلم برای اون زمانا تنگ شده.
مامانم تعریف میکنه بچه که بودن فانوس کاغذی درست میکردن و توش یه شمع میذاشتن و شبا میرفتن بادبادک بازی.
نور شمع ها تو دل آسمون تاریک چقد زیبا بوده.


» خیانت
» سکوت
» حماقت
» life is beautiful
» بافته های عاشقانه
» بادبادک
» مثلا دوست
» زندگی در عصر ما
» گهگاه های زندگی
| Design By : RoozGozar.com |
