دلنوشت اوهام یک نسیم

گاهی یه عکس فلاش بک میخوره در پس ذهن...در میان هیاهوی خاطرات زیادی که روزانه در حجم افکارمون ذخیره می کنیم.

امروز تو نت دنبال یک مطلبی بودم یه عکس جالب دیدم که شاید برای من و چند نفر حس خاصی داشته باشه...

یه حس ساده و پیوسته به خاطراتی ساده تر...

کافه گودو - چهارراه ولیعصر - سجاد ؛سیمین ؛ فرناز...

یک دیدار دوستانۀ ساده و زیبا...یک گپ فلسفی و یک حس معلق بودن در فضای خاص کافه

قهوۀ ترک تلخ با شکلات شیرین که پی در پی کام رو تلخ و شیرین میکنه و پیرمردی که در میز کنار دست فال ورق میگیره و عمیق به چشمات نگاه میکنه و میخواد چیزی از اون میون بکشه بیرون و بهت بگه تا بتونی قبول کنی اون پیرمرد میتونه پاسدار گذشته و ناجی آینده ت باشه.

میزهای فرسوده و صندلی های لهستانی فرسوده تر که هر آن فکر اینکه پایه هاش طاقت وزنتو نداشته باشه و ولو بشی کف کافه و تمام اون چهره های عجیب و غریب رو به خودت میخکوب کنی گهگاه سقلمه ای بهت میزنه...

یک در چوبی زهوار دررفته که خطی بین فرهنگ بیرون و فضای عجیب و دود آلود درون کافه کشیده...

خیلی احساسات دیگه هست که فقط تو یک شب سرد پاییزی میشه دو چندان حسش کرد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط فرناز نظرات () |

بنظر شما خیانت شاخ و دم داره؟ لبخند

نوشته شده در شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط فرناز نظرات () |

"فریادها را همه می شنوند هنر واقعی شنیدن صدای سکوت است. بی صدا به یادتم..."

بی صدا زخم زدن

بی صدا فریاد کردن

بی صدا شکستن

بی صدا دل کندن

خدا رحمت کنه شاملو رو که گفت سکوت سرشار از ناگفته هاست.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط فرناز نظرات () |

در هر برحه ای از زندگی آدم ها میتونن عمق حماقت خودشون رو ببینن.لبخند

وقتی صدای خورد شدن تیکه هاتو میشنوی...

مخصوصا وقتی اون تیکه های شکسته ای بوده باشه که قبلا به سختی بهم چسبونده بودیشون.

آدم ها رو انقد بالا ببر که بتونی با قاطعیت ازشون دفاع کنی.

حیف دوره زمونه ای شده که آدم هم کمیاب شده.

حالا میتونم با اطمینان بگم هیشکی نیست که صادقانه باشه.

نه نه ...نمیخوام بگم صادقانه نیستن...صداقت دارن. ولی نه به موقع لبخند

زمانی که صداقتشون میشه یه پتک تو سرت لبخند

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط فرناز نظرات () |

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط فرناز نظرات () |

همه ما با مادرامون خاطرات خیلی شیرینی داریم.قلب

چند روز پیش که برف اومد رفتم لباسای زمستونیمو آوردم.

چند تا از لباسام بافتنی هایی بودن که مامانم برام بافته.قلب

وااای خدا چه حسی دارن این لباساقلب

پر از عشق و محبتهقلب

یاد خاطرات بچگیم افتادم...

زمانایی که مامانم میشست برامون لباس و دستکش و شالگردن و کلاه میبافت...

ما هم پایین پاش میشستیم کنار بخاریو مشقامونو مینوشتیم.زبان

یه موقع هایی که من و برادر کوچیکم شیطونی میکردیم و مشقامونو نمینوشتیم، مامانم بهمون میگفت بیاین مسابقه بدیم ببینیم کی زودتر کارشو انجام میدهنیشخند...

ما ها هم تو حس رقابت میوفتادیم...

هی دست مامانو نگاه میکردیم که تند تند حلقه ها رو با میل درست میکردو زیبا و یک نواخت دونه های گندمی رو میبافت و میومد بالا نگران...

ما هم دستامون عرق میکردو سرعتمونو بیشتر میکردیم.هیپنوتیزم

هیییییییییی یادش بخیر...خیال باطلخیال باطل

 

یادم میاد برای پروژۀ لیسانسم یه موضوع خیلی سختو برداشته بودم.

2ترم براش زمان گذاشتم...آخ

ماههای آخر کلافه شده بودمو هنگ کرده بودم...خنثی

یه چند روزی دستم به کار نمیرفت و تمرکز نداشتم... 

یه روز تو اتاقم بودم دیدم مامانم اومدو تو دستش یه کیسه پر کاموا بود با میل...یول

گفت میخوام یه پلور برات ببافم...بغل

میخوام باهات مسابقه بدم...

ببینیم من زودتر پروژمو انجام میدم یا تو ...زبان

بازم در کنار مامان نشستم کارامو انجام دادم...

یه بار که تا نصفه هاش اومده بود بالا گفت فکر کنم گشاد شده...متفکر

شکافت و از اول راه انداخت چون میدونست با سرعتی که داره از من میبره...چشم

روز دفاعیه م که تو بهمن بود پروژۀ من و مامانم با هم تموم شد.بغل

 

مامانا موجودات عجیب غریبی هستن...

پر از رمز و رازن... گاوچران

ما که بچه هاشونیمو از اول زندگیمون باهاشون بودیم نیمتونیم پی به نیتشون ببریم...خیال باطل

پشت اون همه خنده و سادگی پر از پیچ و خم های نگرانی و فداکاریه.ناراحت

با این دستهای کوچیک و گرم و مهربونشون چه ها که نمیکنن...بغلماچقلب

معجزه میکنن.ناراحت

غذاهای خوشمزه...قلب

لباس های تمیز...قلب

تسکین دردها و زخم ها...قلب

نوازش و محبت...قلب

هیچوقت نمیتونیم حتا کوچیکترین محبتشونو جبران کنیم.چشمخیال باطل

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ توسط فرناز نظرات () |

بچه که بودیم هر وقت میرفتیم شمال؛ تو مسیر از مغازه های کنار خیابون بادبادک میخریدیم.

زمانی که هوا ابری میشد و باد میومد جون میداد برای بادبادک بازی.بغل

کوچیک و بزرگ میرفتیم لب ساحل و هر کسی بابادک خودشو هوا میکرد.

پرواز کردن بادبادک زمانی که نخش دست خودت باشه یه هیجان خاصی داره.

یه زمانایی باد میرفت به سمت دریا، انقدر بادبادکو به سمت خودش میکشوند که مجبور میشدیم نخشو پاره کنیم تا بره دنبال سرنوشتش ناراحت

دلم برای اون زمانا تنگ شده.

مامانم تعریف میکنه بچه که بودن فانوس کاغذی درست میکردن و توش یه شمع میذاشتن و شبا میرفتن بادبادک بازی.

نور شمع ها تو دل آسمون تاریک چقد زیبا بوده.

 خیال باطل

نوشته شده در یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط فرناز نظرات () |


آخرين مطالب
» ثبت یک خاطره
» خیانت
» سکوت
» حماقت
» life is beautiful
» بافته های عاشقانه
» بادبادک
» مثلا دوست
» زندگی در عصر ما
» گهگاه های زندگی

Design By : RoozGozar.com